خاطرات ديشب
ديشب رفتيم پاساژ
موقع برگشتن يه آقايي بود سگ اسباب بازي مي فروخت.سگ صدا مي داد و خيلي بامزه راه مي رفت.
باباجون به من گفت:براي حنيفا بگيرم؟
من گفتم :نه خيلي اسباب بازي داره
باباجون به خودت گفت:حنيفا مي خواي؟
شما هم رفتي نشستي كنار اسباب بازي ها و خيلي خوشت اومده اومده بود.مي گفتي:آره باباجون بگير.
بعد يدونه رو انتخاب كرديم .آقاي فروشنده داشت اون رو مي داد بهت كه گفتي: نه ،اون سالمه .
فكر مي كردي كه واقعين هاپوها .بعد اون هاپويي كه آقاهه داشت بهت مي داد چون تكون نمي خورد فكر مي كردي خرابه.به آقاهه مي گفتي كه اين خرابه و اون يكي سالمه .
بعدم بهت مي گفتيم اين باتري نداره .همش منتظر بودي باتري بندازيم بهش .
تو خونه به محض اينكه باتري انداختيم توي اسباب بازي .شروع كردي باهاش بازي كردن.بغلش مي كردي و خيلي ذوق مي كردي.
ديشب مي خواستي پيش خاله فائزه بخوابي.بهت گفتم ني نيا فقط بايد پيش مامانشون بخوابن.بعد رفتم دستشويي.اومدم ديدم داري به خاله مي گي:ني نيا بايد پيش مامانشون بخوابن.
واقعا هم پيش من خوابيدي و ديگه اصرار نكردي كه پيش خاله بخوابي.
ديشب برات كفش هم خريديم .وقتي رسيديم خونه كفش رو پوشيدي و شب هم فكر كنم باكفش خوابيدي.فقط براي دستشويي و حموم كفش رو درآوردي و هنوز هم كفش ها رو درنياوردي.
چون هنوز باهاشون بيرون نرفتي اجازه دادم كفشا رو بپوشي ولي بهت گفتم اگه بيرون كفشا رو پوشيدي ديگه نبايد توي خونه بپوشي چون فرش كثيف مي شه.توي حرف كه پذيرفتي تا توي عمل ببينيم چي كار مي كني


خاطرات ديشب
زهرا