حنیفاحنیفا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

حنیفا مورچه ی قشنگ مامانشه

تال تُنیم

1393/5/16 19:25
نویسنده : زهرا
134 بازدید
اشتراک گذاری

دیشب بابا نزدیک 4 بود که اومد خونه.

البته شما رو 12 خوابوندم اما خودم خوابم نبرده بود.

ما 4 تازه خوابیدیم که شما ساعت 5 و نیم بلند شدی و شروع کردی گریه کردن.

فکر کردم شاید جیش داری.دستشویی هم بردمت اما باز نخوابیدی.

دیگه ما می خواستیم نماز بخونیم .شما هم سجاده و چادرت آوردی و به قول خودت قرآنت رو(یه کتاب کوچولو که دعاهای ماه رمضان رو داره )رو هم آوردی .نماز خوندی و قرآنت رو هم خوندی .

بعدم می خواستی خودت سجاده ات رو جمع کنی که خوب بلد نبودی و خیلی طول کشید.

بعد دیگه می خواستیم برقا رو خاموش کنیم بخوابیم که شما دست بابا رو گرفتی و بردی آشپزخونه .فکر کردیم آب می خوای یا گرسنه ای.

اما به بابا گفتی:بیا تال تُنیم.(یعنی کار کنیم.)

 

بابا    خواب آلود   داشت با تعجب بهت نگاه می کرد که دوباره گفتی:بیا ظرف بشوریم.

وقتی هوس ظرف شستن می کنی دیگه کاری نداری اصلا ظرفی نشسته هست یا نه.

می گی:مامان ظرف بیار بشورم .بعد اگه من بهت ظرف ندم خودت اقدام می کنی و از توی کابینت ظرف (بله،ظرفای تمیز) درمیاری و می ذاری روی ظرفشویی.

بعدم واکرت(جای سیب زمینی پیاز که شما به عنوان چهارپایه ازش استفاده می کنیمحبتبرای این که من از دست شما چارپایه رو گذاشتم توی انباری  .وقتی می خوای جابجاش کنی انگار داری با واکر راه می ری.)رو برمی داری و می ذاری جلوی ظرفشویی و به خیال خودت مشغول ظرف شستن می شی.

 

من و بابا فهمیدیم که شما قصد خوابیدن نداری.

و واقعا هم همین طور بود.تقریبا یک ساعت دیگه هم بیدار بودی.

پسندها (2)

نظرات (0)