آبه
دیروز چندساعتی رو با خاله فائزه تنها بودی. خاله فائزه کلی باهات بازی های مختلف انجام داده بود. یه تشت آب آورده بود و باهات بازی می کرد. یه لحظه رفته بود توی آشپزخونه.دیده بود مورچه کوچولو سریع تشت آب رو برداشت و داره دنبالش می ره. بله آب هم ریخته بود روی زمین. خاله فائزه با دلخوری نگاهت کرد و مونده بود بهت چی بگه که برگشتی گفتی: خاله آبه. البته با لهجه ی خودت که می گی :خالَ آبه.
نویسنده :
زهرا
0:49


