حنیفاحنیفا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

حنیفا مورچه ی قشنگ مامانشه

بستنی

رفتی دست باباجون رو گرفتی و گفتی:بَسَنی(بستنی). باباجون بهت بستنی داد . برای این که فرش و مبل ها رو کثیف نکنی یه زیرسفره ای انداختیم که البته مشخصه روی زیرسفره ای ننشستی. باباجون باهات حرف زد  وسرگرمت کرد که بشینی روی زیرسفره ای. یه کم که گذشت بیشتر بستنی رو خورده بودی اما یه کمش مونده بود و داشت اب می شد و نزدیک بود بریزه روی زمین. باباجون یه بشقاب اورد و بقیه ی بستنی رو ریخت توی بشقاب .بعد باقاشق می خواست بهت بستنی بده . اما شما چی می گفتی؟ می گفتی:چَثیپه(کثیفه) خیلی بهت خندیدیم. آخه خانومی که آب رو می  ریزه روی زمین بعد از رو زمین می خوره چه معنی داره بگه کثیفه
2 تير 1392

لاک

قبلا توی خواب برات لاک می زدم. یه مدت هم خودت لاک رو می آوردی که برات بزنم. حالا لاک رو میاری که برات باز کنم بعد خودت برای خودت لاک می زنی. روی ناخونات که لاک می زنی هیچی روی انگشتات هم می زنی. روی هر ناخونت چند رنگ لاک هست. چون یه کم که از یه لاک می زنی می ری یدونه دیگه میاری که برات باز کنم.
25 خرداد 1392

وروجک دوست داشتنی

خیلی خیلی بلا و خوردنی شدی همین الان که من دارم این پست رو می نویسم دستت رو روی قسمت های مختلف صفحه می ذاری و در مورد هر قسمت از صفحه نظر می دی.مثلا می گی توپه و...   داریم مثلا بهت یاد می دیم شیر سه گوش بخوری.آخه دیگه نباید شیر بخوری. یه کم شیر می خوری و بعد نی رو طوری می گیری که شیر بریزه روی فرش. حتما به نظرت خیلی کار جالبیه خوب. تازگی هم کار جدید تری یاد گرفتی. می ری توی اتاق در حال شیر خوردن و من  خیالم راحته که شیر رو روی فرش نمی ریزی . اما یهو می بینم صدایی نمیاد.می فهمم قضیه به این سادگی هاهم نیست. میام توی اتاق و می بینم بله .شیر رو داری خالی می کنی توی کتابخونه با کلی خوشحالی.   ...
25 خرداد 1392

جیا

داشتم درس می خوندم. اومدی گفتی: جیا نگاه کردم دیدم یه جفت جوراب گرفتی دستت و منتظری که من برات بپوشم. با خوشحالی پاهاتو نگاه می کردی و می گفتی: جیا
8 فروردين 1392

چت

داشتیم با باباجون چت می کردیم. وسطش تو اومدی کنترل رو آوردی و گفتی :شی ددی(یعنی سی دی خاله ستاره بذارید برام) بعد مابهت گوش ندادیم که چت کنی. باباجون گفت : بده من برات سی دی بذارم. کنترل رو گرفته بودی جلوی لپ تاب ،دقیقا همون جایی که دست باباجون بود. و منتظر بودی تا باباجون کنترل رو ازت بگیره و سی دی بذاره برات ...
8 فروردين 1392

دَش

رفته بودیم مهمونی . موقع برگشتن یه کفش بچه گونه رو برداشته بودی و می گفتی : دَش (یعنی کفش)  
8 فروردين 1392

یَ یَ یَ

یه کلیپ دیدی که چند تا پسر دارن توی مدرسه می رقصن. دور خودت می چرخی و یه کمی دستاتو تکون می دی. خیلی می چرخی .شاید 20 -30 دور می چرخی و از ما می خوای که برات دست بزنیم. همه رو یکی یکی نگاه می کنی و حواست هست که همه حتما دست بزنن.هرکسی که دست نزنه بهش تذکر می دی. و خودت هم آواز می خونی : یَ یَ یَ یَ یَ
8 فروردين 1392

بَشه قا

    ی ه روز تلویزیون روشن بود . برنامه ی کودک و نوجوان بود. مجری گفت :بچه ها (حالا هرچی ،بقیه شو یادم نمیاد چی گفت.) دیگه از اون به بعد بعضی وقتا که داری (مثلا) صحبت می کنی یهو وسط حرفات می گی : بَشه قا.یعنی بچه ها.  
26 اسفند 1391