بستنی
رفتی دست باباجون رو گرفتی و گفتی:بَسَنی(بستنی). باباجون بهت بستنی داد . برای این که فرش و مبل ها رو کثیف نکنی یه زیرسفره ای انداختیم که البته مشخصه روی زیرسفره ای ننشستی. باباجون باهات حرف زد وسرگرمت کرد که بشینی روی زیرسفره ای. یه کم که گذشت بیشتر بستنی رو خورده بودی اما یه کمش مونده بود و داشت اب می شد و نزدیک بود بریزه روی زمین. باباجون یه بشقاب اورد و بقیه ی بستنی رو ریخت توی بشقاب .بعد باقاشق می خواست بهت بستنی بده . اما شما چی می گفتی؟ می گفتی:چَثیپه(کثیفه) خیلی بهت خندیدیم. آخه خانومی که آب رو می ریزه روی زمین بعد از رو زمین می خوره چه معنی داره بگه کثیفه
نویسنده :
زهرا
20:12


