حنیفاحنیفا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

حنیفا مورچه ی قشنگ مامانشه

ماضی بعید

افعال ماضی بعید رو این طوی بیان می کنی که هم فعل بودن و هم فعل اصلی رو صرف می کنی یعنی مثلا می گی: کردم بودم رفتی بودی به جای کرده بودم یا رفته بودی ...
3 تير 1393

آبروریزی

چند شب قبل رفته بودیم رستوران. من رفتم دسشویی. وقتی اومدم بیرون ،بابا اکبر گفت: حنیفا خانوم اومده وسط رستوران وایساده و با صدای بلند اعلام کرده:مامان رفته جیش کنه
3 تير 1393

همکاری

دیگه حسابی خونه داری یاد گرفتی .البته تقریبا از زمانی که شروع به راه رفتن کردی خونه داری می کردی و با مامان توی کارای خونه همکاری می کردی. مثلا غذا درست کردن. هر موقع من بخوام برنج پاک کنم شما هم میای و هی برنجا رو پخش می کنی و به خیال خودت داری برنج پاک می کنی که معمولا برنج از سینی بیرون می ریزه .جدیدا یادگرفتم بهت می گم من آشغالای برنج رو می ریزم گوشه ی سینی و شما بریز توی لیوان.این کارو انجام می دی اما من تند تند باید آشغال تولید کنم که شما برداری وگرنه دوباره خودت هم مشغول برنج پاک کردن می شی. وقتی دارم رنده می کنم شماهم حتما باید رنده کنی.یه سیب زمینی هم شما برمی داری و همزمان با من رنده می کنی. چند روز پیش خودت رفته بودی ر...
14 خرداد 1393

اولین دستپخت دخترم

چند روز قبل بابا اکبر برای نهار خونه نبود. ما هم تصمیم گرفتیم نیمرو بخوریم. وقتی من تخم مرغ از توی یخچال در آوردم شما سریع گفتی:مامان من بشکنم. گفتم باشه. ماهیتابه رو آوردم .من به تخم مرغ ضربه زدم که ترک برداره بعد درحالی که من تخم مرغ رو توی ماهیتابه نگه داشته بودم شما هم تخم مرغ رو باز می کردی تا محتویاتش بریزه توی ماهیتابه. خیلی هم خوشحال بودی و می گفتی :مامان غذا درست کردم. وقتی داشتیم نهار می خوردیم من گفتم:امروز غذا خیلی خوشمزه شده چون شما درست کردی. با شادی مدام می گفتی:خیلی خوشمزه شده. و شب هم برای بابا تعریف کردیم و باز شما با شعف بسیار می گفتی : غذا درست کردم     ...
14 خرداد 1393

استقلال آزادی جمهوری اسلامی

سلام عشق کوچولوم این روزا خیلی خانوم شدی. یعنی از اون موقعا ست که آدم با خودش می گه دیگه می تونی به فیض خواهر بودن نائل بشی. خوب قبلا هم چند بار این خیالات خام رو پروروندم .اما تا یه سرما خوردگی می گیری پشیمون می شم .چون خیلی بی حوصله می شی.و سخت می گذره . این روزا یه کمی مرتب کردن یاد گرفتی.مثلا مدادهات رو خودت جمع می کنی.یه کمی یادگرفتی وسایلات رو جمع کنی. به شدت مستقل شدی.یعنی حتما باید شما برق و کولر و ... روشن و خاموش کنی.و اگر شخص دیگری ازروی نادانی این خبط رو مرتکب بشه باید ضمن این که از دل شما درمیاره دوباره مثلا کولر رو خاموش کنه تا شما روشن کنی. باید خودت برای خودت غذا بریزی.خودت غذاتو  بخوری.   با...
5 خرداد 1393

نهستم

وقت نوشتن ندارم. فعلا همين باشه.توضيحش براي بعد. به جاي اين كه بگي نيستم ،مي گي:نه هستم.
21 ارديبهشت 1393

خاطرات ديشب

ديشب رفتيم پاساژ موقع برگشتن يه آقايي بود سگ اسباب بازي مي فروخت.سگ صدا مي داد و خيلي بامزه راه مي رفت. باباجون به من گفت:براي حنيفا بگيرم؟ من گفتم :نه خيلي اسباب بازي داره باباجون به خودت گفت:حنيفا مي خواي؟ شما هم رفتي نشستي كنار اسباب بازي ها و خيلي خوشت اومده اومده بود.مي گفتي:آره باباجون بگير. بعد يدونه رو انتخاب كرديم .آقاي فروشنده داشت اون رو مي داد بهت كه گفتي: نه ،اون سالمه .   فكر مي كردي كه واقعين هاپوها .بعد اون هاپويي كه آقاهه داشت بهت مي داد چون تكون نمي خورد فكر مي كردي خرابه.به آقاهه مي گفتي كه اين خرابه و اون يكي سالمه .   بعدم بهت مي گفتيم اين باتري نداره .همش منتظر بودي باتري بندازيم بهش . تو...
20 فروردين 1393

خیییییییییییلی وقته برات ننوشتم

سلام عشق کوچولوم عاشششششششششقتم خوردنی من روز به روز داری خانوم تر می شی و جیگر تر و البته مظلوم تر من و بابا گاهی وقت کم می ذاریم برات و خودمون هم از این بابت ناراحتیم و این باعث می شه گاهی شما بی حوصله بشی. خدا از سر تقصیراتمون بگذره. اما دختر قشنگم زندگی مشکلاتی داره که خوب طبیعیه که شما الان متوجه نشی.اما بدون ما از ته ته ته دلمون دوستت داریم و هر چند گاهی کم می ذاریم برات ،اما تمام تلاشمون ر و می کنیم که یه مسلمون واقعی بشی مثل اسمت،انشالله. امیدوارم خدا کمکمون کنه تا ازت غافل نشیم و کم ترین غلفت ممکن رو ازت داشته باشیم.  
25 اسفند 1392

عشق کوچولوی مامان و بابا

خیلی دوست داشتنی و خانوم شدی. گفتم خانوم.وقتی روسری سرم میکنم سریع می: گی:خانوم. چون وقتی می خوام برات روسری بپوشم بهت می گم:بیا روسری بپوشم برات خانوم بشی.   حالا این که شما می گی خانوم یعنی برام روسری بپوش.د یه اصطلاح جالب هم داری .از وقتی شیر شب رو ترک کردی وقتی برقا رو خاموش می کنیم که بخوابیم می  گی:اِشَد  معنی اش این می شه که:منو بذار روی پات تکون بده تاخوابم ببره.   البته من هم بهت می گم بذارمت رو پام؟ وتوهم تازگی یادگرفتی بعداز گفتن اِشَد  خودت فوری می گی :پا.   تو کوچولوی دوست داشتنی مامان و باباهستی و ماحتی یه روز بدون تو روهم  نمی تونیم تصور کنیم. تو زندگی ما رو زیبا ...
2 تير 1392

زنبورک طلایی

کتاب زنبورک طلایی رو تازگی خوشت اومده .شاید 8-9 بار کلا برات خونده باشم . دیروز بابا داشت برات می خوند.آخر هر قسمت صبر می کرد و تو بقیه اش رو می گفتی.حتی بعضی صفحه ها که دوستشون نداشتی و خیلی کم گفته بودی که برات بخونمشون روهم می گفتی.   من و بابایی اون قدر چلوندیم و لهت کردیم که صدای جیغت دراومد. من بچه شیعه هستم و مرغ ماهیخوار رو بلدبودی.اما  این کتاب رو نمی دونستیم این قدر کامل و سریع یاد گرفتی
2 تير 1392