حنیفاحنیفا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

حنیفا مورچه ی قشنگ مامانشه

یه پست حال به هم زن

شب اسهال داشتی. نصفه شب هی از خواب بیدار می شدی ناله می کردی و دوباره می خوابیدی. یه بار بعدش نخوابیدی .اومدم بغلت کردم بالا اوردی. فکر کردم حتما دیگه بالا اوردی بهتر شدی و دیگه راحت می خوابی. روی پام خوابت برد . اما یه کم بعد دوباره گلاب به روتون شدی(بالا اوردی) باز خوابوندمت ولی دوباره بیدار شدی و دیدم نه دیگه رسما اسهال استفراغه.احتمالا باز از این ویروسای فصلیه.عید هم همین طوری  شده بود. سریع رفتم سایت دکتر روازاده و داروی اسهال استفرراغ رو پیدا کردم.خدا رو شکر گلپر و اسفند و عرق نعنا و نبات همه رو داشتیم. بابا اکبر سریع دارو رو برات اماده کرد. یه بارم اون یکی گلاب به روتون شدی باز. اسهال خییییییییییلی ش...
22 شهريور 1393

شربت

بابا داشت برامون شربت می ریخت. شما گفتی :من خودم  می خوام برای خودم شربت بریزم. خوب مسلمه که شما بااون دستای کوچولو هر قدرم سعی کنی باز یه کم شربت روی زمین می ریزه. من مثلا برای این که برای شما الگوسازی بشه،گفتم:اکبرجان لطفا برای منم بریز. یعنی مثلا بابا باید برای همه شربت بریزه و ما نباید دست بزنیم بعد شماگفتی: بابا بده من خودم برای مامان بریزم.     ...
24 مرداد 1393

سایز

قبلا شما فقط دو تا سایز بلد بودی: 1- کوچولو(یعنی کوچیک)   2- سَندین(سنگین  یعنی بزرگ)    و بعد از این که سعی کردم بهت یاد بدم  به جای سنگین باید بگی بزرگ؛نتیجه این شد که حالا سه تا سایز می شناسی: 1- کوچولو 2- بزرگ(یعنی متوسط) 3 - سندین (یعنی بزرگ) ...
24 مرداد 1393

تال تُنیم

دیشب بابا نزدیک 4 بود که اومد خونه. البته شما رو 12 خوابوندم اما خودم خوابم نبرده بود. ما 4 تازه خوابیدیم که شما ساعت 5 و نیم بلند شدی و شروع کردی گریه کردن. فکر کردم شاید جیش داری.دستشویی هم بردمت اما باز نخوابیدی. دیگه ما می خواستیم نماز بخونیم .شما هم سجاده و چادرت آوردی و به قول خودت قرآنت رو(یه کتاب کوچولو که دعاهای ماه رمضان رو داره )رو هم آوردی .نماز خوندی و قرآنت رو هم خوندی . بعدم می خواستی خودت سجاده ات رو جمع کنی که خوب بلد نبودی و خیلی طول کشید. بعد دیگه می خواستیم برقا رو خاموش کنیم بخوابیم که شما دست بابا رو گرفتی و بردی آشپزخونه .فکر کردیم آب می خوای یا گرسنه ای. اما به بابا گفتی:بیا تال تُنیم.(یعنی کار کن...
16 مرداد 1393

مدل موی توت فرنگی

داشتم موها تو مرتب می کردم.   گفتی: این جوری نه. پرسیدم:چطوری ببندم موهاتو؟ گفتی:مثل توت فرنگی. گفتم کدوم توت فرنگی؟ گفتی: بنفشه. متوجه شدم ایشون رو می گی. موهات رو همین مدلی برات بستم .اما شما راضی نشدی و گفتی :این شبیه موی بنفشه نیست. آخه بنفشه موهاش تا کمرش هست و فکر کنم شماانتظار داشتی وقتی موهات روبستم موهات تا کمرت برسه گفتم:بیا موهات رو شبیه لیمو درست کنم. با خوشحالی اومدی.منم  موهات رو دو دسته کردم و بافتم. اصلا توی آینه خودت رو نگاه نکردی و مشغول بازی شدی. خیلی هم شادمان بودی که شبیه لیمو شدی. بعد یهو توی در آیینه ای گاز خودت رو دیدی و شاکی شدی که شبیه لیمو نیستی. فک...
16 مرداد 1393

ماشین خندیدن

یه بار داشتی از پنجره بیرون رو نگاه می کردی. یهو با لبخند گفتی :ماشین خندیدن!!! اول اعتنا نکردیم تا این که  چند بار تکرار کردی و مامانی گفت :حنیفا چی رو داره می گه؟ دایی محمد نگاه کرد و دید یه mvm هست که چراغ و جلوبندی اش طوریه که انگار داره لبخند می زنه!!!   ...
25 تير 1393

آشپزی

دیگه خودت برای خودت آشپزی می کنی یه ظرف بر می داری.کشمش و ... (یعنی تقریبا هرچی به دستت برسه )می ریزی توی ظرف.بعد هم در حالی که می گی:"نمکم می ریزیم "  نمک هم به ظرفت اضافه می کنی. بعدم درخواست بشقاب و قاشق می کنی و توی سه تا بشقاب از غذایی که درست کردی می ریزی(که همون کشمش نمکی هست.)و با اصرار از من و اگر باباهم خونه باشی از من و بابا می خوای که غذا بخوریم.بعد هم با کلی ذوق  و برق خوشحالی توی چشمات ما رو نگاه می کنی که غذا می خوریم. حالا که روزه هستیم باید کلی فیلم بازی کنیم که شما فسقلی خانوم فکر کنی از دستپخت شما خوردیم.
25 تير 1393