حنیفاحنیفا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

حنیفا مورچه ی قشنگ مامانشه

کعبه

کعبه تلویزیون داشت مراسم حج رو نشون می داد.شما پرسیدی:اینجا کجاست؟ گفتم: این جا کعبه است. حالا چند روزه شما خیلی علاقمند شدی بری کعبه و می گی :مامان بریم کعبه است(به "کعبه "می گی "کعبه است"). بهت می گم :کعبه دوره. می گی: با ماشین بریم می گم:خیلی دوره .باید با هواپیما بریم. یه روز توی فکر بودی که چرا نمی شه با ماشین بریم و بعد از یه روز با خودت کنار اومدی و گفتی:مامان با هواپیما بریم کعبه. گفتم :دخترم کعبه خیلی دوره.باید ثبت نام کنیم. که فکر کنم متوجه نشدی ثبت نام چیه . بهت گفتم :باید نوبتمون بشه .وقتی نوبتمون بشه بهمون زنگ می زنن و می گن بیاید کعبه.(دیگه شما به اسم کعبه ی...
28 آبان 1393

وضو

وقتی می خوای وضو بگیری بیشتر وقتا اول می گی:اول پای چپ ، بعد پای راست. بعد که این طوری انجام دادی  یه لحظه توی فکر می ری و یادت می افته اشتباهه.دوباره می گی :اول پای راست ، بعد پای چپ.  و بعد درستش رو انجام می دی. اصلا علاقه ای به شستن صورت نداری و باید بگیم بیا وضو بگیریم و وقتی داری وضو می گیری منم مثلا کمکت می کنم که صورتت رو بشوری برای وضو. گاهی من که می خوام نماز بخونم شما هم سجاده و چادر و مهر و قرآنت رو میاری که با من نماز بخونی. وقتی می خوایم نماز بخونیم  بعضی وقتا می گی اول باید وضو بگیریم. ...
28 آبان 1393

مثلا من درو ببندم هوای بیرون گرم می شه؟

به باباجون می گی:باباجون بریم پارت(پارک)؟ باباجون:نه حنیفا جان باد میاد. بعد باباجون پنجره رو باز کرد تا شما ببینی داره باد میاد.   شما بعد از کمی تفکر گفتی: باباجون پنجره رو ببند. وقتی باباجون پنجره رو بست با خوشحالی گفتی: حالا دیگه باد نمیاد .بریم پارک. ...
26 آبان 1393

تشویق

با بابا اکبر داری نقاشی می کشی. بابا می گه:من می خوام برم نماز بخونم. حنیفا: وقتی نقاشی مون تموم شد نماز بخون.اون وقت منم باهات نماز می خونم. ...
26 آبان 1393

کوچولو بودی

این روزا خیلی دوست داری برات تعریف کنم وقتی کوچولو   بودی چی کار می کردی. گاهی هم انگشتای پاهات رو جمع می کنی زیر پات که کوچولوتر به نظر برسی . بعضی وقتا هم روی نوک انگشتات می ایستی و می گی :بزرگتر شدم.   یه کار دیگه که علاقه داری اینه که آب بریزی روی اپن و همه اش رو با دستمال کاغذی   جمع کنی .  خوب با یه دستمال هم که روی اپن خشک نمی شه.این قدر دستمال برمی داری تا کامل خشک بشه.   چند روز قبل توی یه مغازه داشتیم خرید می کردیم.شما هم سریع چند تا کفشدوزک آهنربایی برداشتی .   امروز دوباره در یخچال رو باز کردی و آب ریختی روی اپن. همچنان مشغول برداشتن دستمال کاغذی بودی که جعبه ی دستمال رو...
4 مهر 1393

چادر

چند ماهی بود که اصرار می کردی برا ت چادر  مشکی بخریم. خوب توی سن شما خیلی سخته چادر جمع کردن. منم هنوز بلد نیستم . اما به هرحال خیلی اصرار می کردی (نه این که من و بابا اکبر دوست نداشته باشیم ها،نه ما که عشق می کنیم با چادر ببینیمت به خاطر این که خودت سختت می شه فقط)  و ماهم دیگه دلمون نیومد این قدر دوست داری و اصرار می کنی برات چادر نخریم. رفتیم یه چادر برات خریدیم.از توی مغازه که چادر رو سرت کردی دیگه درنیاوردی. پایینش هم خیلی خاکی شد اما باز درنیاوردی. البته که من تمام مدت ناراحت بودم که چادر کثیف  رو درنمیاری و توی ذهنم کلی برنامه چیدم برای دفعه های بعد که راضی ات کنم وقتی چادرت کثیف می شه در بیاری اما را...
22 شهريور 1393

یه پست حال به هم زن

شب اسهال داشتی. نصفه شب هی از خواب بیدار می شدی ناله می کردی و دوباره می خوابیدی. یه بار بعدش نخوابیدی .اومدم بغلت کردم بالا اوردی. فکر کردم حتما دیگه بالا اوردی بهتر شدی و دیگه راحت می خوابی. روی پام خوابت برد . اما یه کم بعد دوباره گلاب به روتون شدی(بالا اوردی) باز خوابوندمت ولی دوباره بیدار شدی و دیدم نه دیگه رسما اسهال استفراغه.احتمالا باز از این ویروسای فصلیه.عید هم همین طوری  شده بود. سریع رفتم سایت دکتر روازاده و داروی اسهال استفرراغ رو پیدا کردم.خدا رو شکر گلپر و اسفند و عرق نعنا و نبات همه رو داشتیم. بابا اکبر سریع دارو رو برات اماده کرد. یه بارم اون یکی گلاب به روتون شدی باز. اسهال خییییییییییلی ش...
22 شهريور 1393